سلام

من از اينجا خوشم نمياد پول هم نگرفتم اگه مينا بخواد ميرم فقط شوخی بود

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢


باحال

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢


 

سلام خانم بختياری

من اين سايت رو دوست ندارم تماس بگير

andy_pop_music@yahoo.com

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢


سلام

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢


راه بی پايان

يا نور دل و ديده و جان

 

روز اول مهر بود و کلاس , غلغله. بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند و بلند بلند و باهيجان خاطرات سه ماه تابستان را برای همديگر تعريف می کردند.من رفته بودم پای تخته سياه و "به نام خدا" می نوشتم. حسن هم رفته بود پشت ميز معلم و روی آن می کوبيد و می خواند و چند نفر را دور خودش جمع کرده بود. هر از چند گاهی آقای ناظم با ترکه ی آلبالويش از جلوی کلاس رد می شد سرکی می کشيد و اخمی می کرد, بچه ها سر جايشان ميخکوب می شدندو می رفت و دوباره هياهو به کلاس بر می گشت. يکی از بچه ها دم در کلاس کشيک می داد. با هيجان وارد کلاس شد و فرياد زد: "اومد.... اومد......" ما گفتيم:" آقا معلم اومد؟" و او در حاليکه به سمت ميزش می دويد با سر جواب مثبت داد. بچه ها به سمت ميزها رفتند ولی حسن هنوز مشغول آواز خواندن و کوبيدن روی ميز بود. من گچ را پرت کردم و به او اشاره کردم که از پشت ميز معلم بلند شود ولی گوشش بدهکار نبود.

معلم در کلاس را باز کرد. مرد بلند قامتی بود با صورت استخوانی اصلاح کرده و موهای مشکی صاف پارافين زده که کت شلوار قهوه ای  فوق العاده تميزی بر تن داشت ,کراوات آجری رنگی زده بود و کفش های واکس خورده ای که برق آنها چشم کنجکاو بچه ها را از کاسه در می آورد به پا داشت.

حسن آواز خواندن را قطع کرد و از جا پريد. همه با صدای برپای يکی دو تا از بچه ها از جا برخاستيم. حسن به معلم خيره شد و در حاليکه چشم به او دوخته بود و با تعجب نگاه می کرد از سکوی کلاس پايين آمد. وقتی به ميز رسيد با صدای تقريبا بلندی به من گفت:" اين آقاهه ديروز اومد خياطی بابام همين کتو شلواری رو  که تنشه کرايه کنه"

من با چشم و ابرو و تمام جوارح صورتم به او حالی کردم که صدايش را ببرد ولی بچه های اطراف ما که حرف او را شنيدند همه زدند زير خنده.

پدر حسن در آن زمان يک خياطی کوچک داشت که امور زندگی اش را از آن می گذراند. ولی چون خياطی در محله و کوچه ای پرت بود و کسی برای سفارش به آنجا نمی رفت به اين فکر افتاده بود که چند دست کت و شلوار در سايزهای مختلف بدوزد و آن ها را کرايه دهد و با پول کرايه ی آنها زندگی بگذراند.

آقای معلم به محض اينکه صدای حسن را شنيد گلويش را صاف کرد, تسبيح گران قيمتی از جيبش در آورد و شروع کرد بازی با آن. حسن در حاليکه خنده ی تمسخر آميزی گوشه ی لب داشت سر جايش نشست. معلم برای چند لحظه نگاه معنا داری به او انداخت و همانطور که با تسبيح بازی می کرد پای تخته رفت. گچ را برداشت و اسم خود را روی تخته نوشت. رو به بچه ها کرد و گفت: "من شاه وکيلی هستم. معلم تاريخ جغرافيای شما"

صدای همهمه ی بچه ها در کلاس پيچيد. هر کسی چيزی می گفت. بعضی تا اسم تاريخ جغرافيا آمد شروع به غر غر کردند. بعضی اظهار نظر می کردند که قيافه ی معلم با درسی که می دهد جور نيست. بعضی هم چند بار اسم او را تکرار می کردند تا برايشان جا بيفتد. حسن زير لب با لحن تمسخر آميزی گفت: "ولی کت شلوارت حرف نداره آقای شاه وکيلی!... حتما بقيه ی لباساشو هم کرايه کرده....!"

من ناخود آگاه سقلمه ای به او زدم و او بدون اينکه توجه کند دوباره يک پوزخند نثار معلم کرد. خوشبختانه اين بار آقای شاه وکيلی صدای او را نشنيد ولی نمی دانم شايد نخواست پوزخند او را به رويش بزند. يکی از بچه ها بلند شد و گفت:" شما معلم جديد اين مدرسه هستيد؟" و آقای شاه وکيلی جواب داد:" بله...بشين. " و دوباره همهمه ی بچه ها در کلاس طنين انداز شد. بعيد نبود که همه ی لباس هايش قرضی باشد چون مدير مدرسه ی ما اصولا به ظاهر معلم ها بيشتر بها می داد تا سوادشان چه رسد به او که تازه وارد هم بود. خلاصه آقای شاه وکيلی آن روز را به هر زور و ضربی بود در کلاس ما گذراند. گاهی از پشت ميز بلند می شد و کتش را صاف می کرد و نگاهی به حسن می انداخت. حسن هم که گويی آن پوز خند را روی صورتش نقاشی کرده بودند. پاک نمی شد. بنا شد آن روز تاريخ داشته باشيم و پس فردا جغرافيا.

فردای آن روز, بعد از مدرسه همراه حسن به خانه شان رفتم. می گفت کار مهمی دارد و هر چقدر ازش می پرسيدم چه کار دارد ,چيزی نمی گفت.

خانه ی کوچکی داشتند که سر پناه آقا رضی, پدر حسن ,و سه فرزندش بود.همسر آقا رضی ,مادر حسن, دو سه سالی می شد که چشم از دنيا بسته بود. نفهميدند از چه مرده. مادرم می گفت:" بيچاره ساجده خانوم از بی پولی دق کرد و مرد." شايد هم راست می گفت. آقا رضی چز چندرغازی که از آن مغازه ی بيغوله ی خياطی عايدش می شد درآمد ديگری نداشت. دو دختر کوچکش را مدرسه نفرستاد و روانه ی يک کارگاه قالی بافی کرد. ولی حسن را به مدرسه فرستاد می گفت:" نمی خوام حسن هم مثل خودم آواره بشه....بايد درس بخونه و سری تو سرا بلند کنه."  مرد شريفی بود صورتش را با سيلی سرخ می کرد و غرورش اجازه نمی داد دست پيش کسی دراز کند. حسن هم انصافا اگر از شيطنت و کله شق بازی هايش صرف نظر می کرديم شاگرد درس خوانی بود و مثل پدرش مغرور. نيمچه هنری هم داشت. يادم می آيد که صورت تمام دبيرهايمان را سر کلاس نقاشی می کرد و در اين کار يک مهارت ذاتی داشت.

آن روز وقتی وارد خانه شديم, کسی نبود.حسن مرا به اتاق خودش برد. در کيفش را باز کرد و از جيب کوچکی که در آن بودکليدی را درآورد و در کمدش را باز کرد.من تعجب کردم به او گفتم:" چرا در کمد تو قفل می کنی؟ "و در حاليکه در تاريکی کمد زير لباس ها را کنکاش می کرد گفت :"به خاطر اين...." و در حاليکه يک قلک در دستش بود در کمد را بست. من از تعجب دهانم باز مانده بود. قلک را کف زمين گذاشت و گفت: "واستا الان ميام...." و لحظاتی بعدبا يک پاره آجر برگشت. من فقط او را نگاه می کردم. چشمانش برق خاصی داشت و هيجان, در آنها موج می زد. قلک را شکست و مشتی پول روی زمين پخش شد. نمی خواستم از او بپرسم که آن پول ها را از کجا آورده. مطمئن بودم که پدر او هيچ وقت چيزی به عنوان پول تو جيبی به او نداده. در آمد مغازه يا صرف خورد و خوراک می شد يا در جيب طبيب می رفت يا خرج تحصيل حسن می شد. ولی نتوانستم طاقت بياورم و از او پرسيدم. حسن در حاليکه پول ها را جمع می کرد گفت: "خورده پارچه ها....."

منظورش را نفهميدم. عادتش بود که نسيه حرف بزند. حوصله ی فکر کردن درباره ی حرفش را نداشتم و گفتم: "يعنی چی ؟....خورده پارچه چيه؟" پول ها را در جيبش ريخت. دستش را زير تختش برد و جعبه ای را بيرون کشيد و در آنرا باز کرد. فهميدم که هر وقت به مغازه ی پدرش می رفته تکه های به درد نخور پارچه های کت و شلوار را جمع می کرده و به خانه می آورده, آنها را مرتب می بريده و صاف می کرده و روی آنها با رنگ روغنی نقش هايی می کشيده و از طريق يک مغازه ی صنايع دستی می فروخته. پول کمی به او می دادند ولی به هر سختی ای آنرا جمع کرده بود. پرسيدم: "می خوای با اين پولا چی کار کنی؟" گفت:"ميای با هم بريم بازار؟ "خيلی تعجب کردم:" از بازار چی می خوای؟ "شايد هيچ وقت انتظار شنيدن آن جواب را از حسن نداشتم. او را هنوز نشناخته بودم. صدايش را آرام کرد و گفت:" می خوام برای بابام تسبيح سنگی بخرم.....خيلی دوست داره.....خيلی.... می دونم....اون بايد يه تسبيح گرون قيمت داشته باشه...."

به صورتش نگاه کردم. هيچ حرفی برای گفتن نداشتم. قبول کردم و راهی بازار شديم و تسبيح را گرفتيم.

فردای آن روز زنگ اول آقای شاه وکيلی وارد کلاس شد. بنا بود آن روز جغرافيا درس دهد. با همان کت شلوار قهوه ايش پشت ميز نشست. بعد از لحظاتی سکوت گفت: "بچه ها من پری روز تسبيحم رو  گم کردم....زياد حواس ندارم....احيانا تو کلاس شماجا نذاشتم؟"

بچه ها تک و توک گفتند نه. من نگاهی به حسن انداختم. نيشخندش دوباره نقش بسته بود. صورتش مانند کسی بود که پشت رقيب خود را به خاک ماليده.آقای شاه وکيلی وقتی نا اميد شد درسش را شروع کرد و حسن هم طبق معمول قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به کشيدن چهره ی معلم.

آن روز بعد از مدرسه برای گرفتن يکی از کتابهايش به خانه شان رفتم. خودش به اتاقش رفت و من در اتاق نشيمن منتظر او ماندم. همين طور که به پشتی تکيه داده بودم و اطراف را ور انداز می کردم. چشمم افتاد به تسبيحی که در گوشه ی تشک زير پشتی افتاده بود. آن را برداشتم. از تعجب داشتم پس می افتادم. همانطور که تسبيح در دستم بود حسن وارد اتاق شد گفتم: "مگه نگفتی چند روز ديگه می خوای تسبيح باباتو بهش بدی؟ "و تسبيح را روبروی او گرفتم. او آنرا با تعجب از دستم گرفت:" من ندادم......مث تسبيح آقای....." گفتم:" دقيقا....ولی اينجا؟ خونه ی شما چی کار می کنه؟"

حسن کتاب را روی زمين انداخت و به سمت در دويد. من هم دنبالش رفتم.

وارد مغازه ی آقا رضی شديم. حسن نفس نفس زنان تسبيح را به پدرش نشان داد.

الآن که در گالری نقاشی او هستم و از ديدن تابلوهای زيبايش لذت می برم خاطره ی آنروز, ۴۲ سال پيش, در ذهنم مثل يکی از اين تابلوهای زيبا نقش بسته.

آقا رضی بد جوری جا خورده بود. احساس کردم می خواهد چيزی بگويد و من مزاحمم. از مغازه بيرون آمدم و به خانه مان رفتم و ماجرا را برای مادرم تعريف کردم. مادرم خشکش زد و زير لب گفت:" پس حالا همه چيزو حسن می فهمه..."

خانواده ی ما و خانواده ی حسن چند سالی بود که با هم رابطه ی نزديک داشتند. مادر و پدر من می دانستند که صاحب اصلی خانه ای که حسن سال ها فکر می کرد برای خودشان است همان مردی است که برای خريد ,و نه کرايه ی, کت شلوار به مغازه ی پدرش رفته بود و ماهی يک بار برای کمک به خانه ی انها می رفت و پدر حسن نگذاشته بود غرور پسرش از اينکه در يک خانه ی اجاره ای زندگی می کنند خورد شود حتی ‌آقای شاه وکيلی هم به روی خودش نياورده بود.

حسن ديگر به مدرسه نيامد. قدم در را بی پايان هنر گذاشت و اينک همين مردی است که روبروی من نشسته و مرا در حاليکه چيزی می نويسم نقاشی می کند. 

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢


بی سخن....................................پايان

يا او

 

ويلا ,در سکوت فرو رفته بود.برايش تعجب آور بود که ديگر صدای وراجی های فريده و خنده های پدر و مادر را نمی شنيد.وارد نشيمن شد: نفسش بالا نمی آمد.

دکتر کليد صندوق را در دستش فشرد. نفس نفس می زد.با به خاطر آوردن صحنه ای که آن روز در اتاق نشيمن ديده بود و جسدهای بی جان پدر و مادر و خواهر کوچکش خشم در چهره اش نمايان شد. هيچ وقت نمی توانست خواهرش را از ياد ببرد در حاليکه مانند نا مادران بی عاطفه  که فرزندشان را بی احساس در آغوش می گيرند ,عروسک هميشه خندانش را در آغوش بی جانش گرفته بود. هيچ گاه تکه های پاره شده ی اعلاميه هايی که پدرش جمع می کرد را از ياد نمی برد که چگونه با خشم روی جسدهای آنها ريخته بودند. هميشه خودش را ملامت می کرد که اگر آن روز برای شعر گفتن, ويلا را ترک نمی کرد او را هم به همراه خانواده اش می کشتند.

در افکارش غرق بود. مشت عرق کرده اش را باز کرد ,کليد را در دستش گرفت و در صندوقی را که سال ها دفتر شعرش در آن مدفون بود تا بلکه مرحمی بر زخم ملامت های دلش باشد, گشود. دفتر را باز و شعرها را مرور کرد و نگاهی به تکه کاغذ روی ميزش انداخت. روی آن يک عبارت نوشته بود: "شهلای بی سخنی که در دلم فرياد زد."

و اين تنها عبارتی بود که بعد از سال ها توانست برای ساقی بگويد. و حال پس از گذشتن چند روز از نوشتنش کاغذ را لای دفتر شعر گذاشت و دفتر را در کيسه ای قرار داد و آنرا محکم گره زد.

به سمت کتابخانه اش رفت. نگاهش به اعلاميه های پخش شده ی روی زمين افتاد, امروز, روز انتقام بود. بايد راه پدرش را ادامه می داد. سال ها درس خوانده بود و عليرغم استعداد ذاتی ای که در شعر و شاعری داشت به علوم طبيعی روی آورد و تصميم گرفت پزشک بيمارستانی شود که رئيس آن سرپرست گروهی بود که خانواده اش را به جرم شرکت در فعاليت های سياسی ضد رژيم به قتل رسانده بودند.

روز انتقام بود. هفت تيرش را از کتابخانه برداشت. خشم در نگاهش موج می زد. اعلاميه ها را روی زمين دسته کرد و روی ميز گذاشت. هفت تير را در کيفش گذاشت, لباس های اتو شده اش را پوشيد و از بالکن اتاق, راننده اش را که در حياط مشغول باغبانی بود صدا زد. کيسه ای را که دفتر شعرش در آن بود برداشت ,به طرف ماشين رفت و سوار شد. تا مقصد هميشگی که بيمارستان محل کارش بود, با راننده, کلمه ای حرف نزد. موقع پياده شدن به او گفت: "عباس... هميجا منتظر من بمون...من می رم و بر می گردم."

کيسه را به عباس داد و گفت: "اگه تا نيم ساعت ديگه نيومدم تو اين امانتی رو به اين آدرسی که می دم ببر و اونو برسون به دست خانومی به اسم ساقی."

بعد نگاهش بی فروغ, به نقطه ای خيره شد و آهسته گفت:" ولی می خوام اينو خودم بدم بهش.... من بر می گردم.... پيروز...."

و بدون اينکه منتظر عکس العمل عباس بماند با اينکه می دانست رئيس بيمارستان به جهت موقعيت سياسی اش هميشه چند محافظ دارد, وارد بيمارستان شد. کيفش را محکم گرفته بود و برای اينکه کسی شک نکند ابتدا به سمت اتاق خودش رفت. قلبش به شدت می زد. در اتاقش را بست و کتش را در آورد. نفهميد که چطور شد آن را روی ميز انداخت ولی با صدای افتادن و متلاشی شدن مولاژ چشمی که روی ميز بود ناگهان به خودش آمد که روپوش سفيد را در يک دستش گرفته. با ديدن تکه های از هم پاشيده ی مولاژ چشم به ياد چشمان پر فروغ و بی سخن ساقی افتاد و در اوج نا اميدی, لبخند اميدوارانه ی تلخی بر لبانش نقش بست. اسلحه را از کيفش در آورد و در شلوارش پنهان کرد و روپوشش را پوشيد , از اتاق خارج شد و به سمت اتاق رئيس رفت. با ديدن نگهبان در اتاق رئيس روپوشش را جلو کشيد. نگهبان در را بست و دستش را زير کتش برد و روی اسلحه اش گذاشت و پشت سر دکتر ايستاد. دکتر اسلحه را به سرعت از شلوارش در آورد و در حاليکه در دريايی از خشم غرق شده بود انتقامش را گرفت و نگهبان پشت سر او ايستاده بود...

مستخدم بيمارستان وارد اتاق دکتر شد و با ديدن تکه های شکسته شده ی مولاژ چشم که روی زمين پخش شده بود به سراغ جارو خاک اندازش رفت تا آن ها را جمع کند و در سطل زباله بريزد.

عباس به ساعتش نگاه کرد. تقريبا بيشتر از نيم ساعت در آنجا منتظر مانده بود. ماشين را روشن کرد و برای يافتن آدرسی که دکتر به او داده بود و تحويل دادن امانتی وارد جاده شد. باران شديدی می باريد و جاده لغزنده شده بود. سر پيچ عباس هر چه سعی کرد ترمز بگيرد بی نتيجه ماند.

ساعاتی بعد در حالی که مردم ده دور ماشين حلقه زده بودند ساقی که از آنجا عبور می کرد به سمت سر و صدای مردم رفت: "چی شده؟ چه خبره؟ چرا اينجا جمع شدين؟"

يکی از بچه های ده به سمت او آمد و گفت:" ساقی تو نمی بينی.... يکی با ماشين پرت شده اينجا. هم خودش و هم ماشينش حسابی سوختن....نمی دونی چه صحنه ی وحشتناکيه..."

ساقی زير لب فاتحه ای خواند دستی بر سر بچه کشيد و گفت:" پس همون بهتر که نمی بينم...."

پايان

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢


بی سخن........................................۳

يا هو

روزی که ساقی مانند هميشه به کنار تخته سنگ آمد و با آن چهره ی آرام و متانت غير قابل وصفش روبروی فرزاد نشست تا او جديدترين شعرش را بخواند فرزاد دقايقی سکوت کرد. ساقی به اوگفت:"من منتظرم.... من يک هفته ست که منتظرم تا تو بيای و شعرتو برام بخونی.....نمی خوای بخونی؟"

فرزاد دفترش را بست:"نه...می خوام درباره ی چشمات حرف بزنم...می خوام..."

ساقی با دستپاچگی دستانش را روی چشمانش گذاشت. فرزاد ادامه داد:"تو هر دفعه چه جوری جای اين تخته سنگ رو  تشخيص می دی؟"

ساقی آرام آرام دستانش را پايين آورد:"صدای آب....از روی صدای آب رودخونه....همه جا يه صدا رو  نداره..."

فرزاد به رودخانه نگاه کرد و دوباره در سکوت فرو رفت و در حاليکه به رودخانه چشم دوخته بود گفت:"من شعر زياد گفتم. توی شعرام خيلی چيزا رو توصيف کردم و ازشون حرف زدم ولی...."

آهی کشيدو ادامه داد:"ولی هيچ وقت و هيچ وقت نفهميدم چطور بايد از تو حرف زد...."

بعد به صورت ساقی نگاه کرد که عکس العملش را ببيند. ولی در صورت او چيزی پيدا نمی شد. ساقی با متانت به حرفهای او گوش می داد. فرزاد ادامه داد:"من چند هفته ست که شب و روز فکر می کنم ولی نمی تونم حتی يک کلمه درباره ی......درباره ی چشمای تو چيزی بگم"

ساقی با همان چهره ی مطمئن و متين خود لبخندی زد:"شايد هم هيچ وقت نتونی...."

بلند شد و بدون هيچ حرفی از آنجا رفت و فرزاد آنچنان از اين جمله ی او تعجب کرد که نتوانست از رفتن او جلوگيری کند.بعد از لحظاتی به خودش آمد و در حالی که ساقی دور می شد فرياد زد:"ولی يه روزی بالاخره می تونم"

ساقی برگشت و لبخند تلخی بر لبانش نقش بست و دوباره راه خود را ادامه داد

 در حاليکه دکتر صورتش را اصلاح می کرد خاطرات آن روزها در ذهنش مرور می شد. اصلاح که تمام شد به اتاقش برگشت. يک صندوقچه ی قديمی داشت که يادگاری مادربزرگش بود.مادربزرگ آن را برای بازی به فريده داده بود. فريده هم که در آن زمان دختربچه ی کوچکی بود از صندوقچه به عنوان تخت عروسکش استفاده می کرد و کمی بعد آن را در گوشه ای رها کرد و سراغ اسباب بازی های جديد رفت.

دکتر که در آن موقع همان پسر دبيرستانی شاعر بود و ارزش صندوق را می فهميد آن را از اتاق خواهرش برداشت و در اتاق خودش گوشه ای را به آن اختصاص داد و دفتر شعرش را به همراه چند کتاب شعر ديگر در آن گذاشت.

دکتر در اتاقش سرگردان بود. تمام کمدها چمدان ها گنجه ها و کشوها را گشت و سرانجام کليد آن صندوق را که سالهل درش قفل بود پيدا کرد.کليد را جلوی چشمانش نگه داشت. به سمت آن صندوقچه رفت و جلوی آن زانو زد. توام بدنش می لرزيد.

آن روز فرزاد بعد از رسيدن به ويلا با عجله به سمت تپه رفت. گوشه ای دور از ويلا دور از جاده و دور از رودخانه که خاطره ی آخرين ديدارش با ساقی و آخرين جمله ی او را برايش زنده می کرد, روی زمين نشست و دفترش را باز کرد. به ياد ساقی افتاد و برای چندمين بار سعی کرد از او بنويسد.

خودش نفهميد چه مدت آنجا بود ولی باز هم سعی اش بی نتيجه ماند و وقتی به خودس آمد خورشيد را در افق در حال جان دادن ديد. نفس عميقی کشيد و با احساس گرسنگی از جا برخاست و به سمت ويلا رفت. وارد ساختمان شد و با صدای بلند گفت: "من گشنمه تا روده بزرگه روده کوچيکه رو نخورده يه چيزی برام دست و پا کن مامان...."

ادامه دارد.....

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢


بی سخن........................................۲

دختر, روی زمين زانو زد و با دستانش زمين را لمس کرد تا سطل و لباسها را پيدا کند.فرزاد زبانش بند آمده بود و با تعجب گفت: "تو....تو...."

دختر بلند شد و گفت: "آقا شما هنوز اينجايين؟... گفتم که معذرت می خوام... من شما رو نديدم...."

فرزاد دوباره به چشمان دختر خيره شد. اين بار بدون کوچکترين شرمی چشمان دختر را ورانداز می کرد. دختر او را نمی ديد.فرزاد با خودش گفت:" آخه چشمايی به اين قشنگی.... خدايا کرمتو قربون...."

بعد از لحظاتی سکوت به دختر گفت:" من قبلا تو رو اين طرفا نديده بودم."

دختر در حاليکه روی زمين می گشت تا لباسی جا نماند گفت:" ما تازه اومديم اينجا آقا..... به هر حال بازم معذرت می خوام."

فرزاد خنده ی مصنوعی ای کرد و گفت: "نه. مهم نيست... من کاری نمی کردم. ما هر وقت ميايم اينجا اون تخته سنگ محل اتراق منه.... می شينم و به رودخونه نگاه می کنم. بعضی وقتا يه شعرکی هم می گم...."

دختر به محض اينکه کلمه ی شعر رو  شنيد سرش را بلند کرد و ذوق زده گفت: "شما شاعريد؟"

فرزاد خنديد :" شاعر که نه.... ولی يه گريزی هم اون طرفا می زنم."

دختر دوباره سر پا ايستاد و گفت:" من خيلی شعر دوست دارم. می شه شعراتون رو  برای من بخونيد؟"

چشمان فرزاد از شادی برق می زد. دفترش را که در دست گرفته بود باز کرد و شروع به خواندن قشنگترين شعرش کرد و ساقی, آن دختر نابينای محلی ,اولين کسی بود که با لذت, نه فقط گوش, که دل به شعر او سپرد. از فرزاد تشکر کرد و سطل را برداشت. در حاليکه می رفت فرزاد فرياد زد :  "بازم شعر می گم.... بازم گوش می دی به شعرام؟ من جام رو همين تخته سنگه....بازم بيا...."

و ساقی بدون اينکه حرفی بزند دور شد.

دکتر شلوارش را اتو می زد.

پنجشنبه های ديگر می آمدند وفرزاد به عشق آن دل که به شعرهايش گوش می سپرد با روحيه ای بشاش تر از قبل, اول از همه سوار ماشين می شد و به محض رسيدن به ويلا با کيفش به سمت تخته سنگ می رفت و ساعت ها منتظر ديدن ساقی می نشست.

ساقی به شعرهای او دل می داد و او به چشمان ساقی خيره می شد. ولی کم کم نگاه کردن به چشمان ساقی برايش عذاب آور می شد. ديگر شور و حال هفته های پيش را نداشت. نمی توانست از چشمان او دل بکند ولی بی جواب ماندن سوالی که با اولين ديدار ساقی در ذهنش حک شده بود, او را آزار می داد:" خدايا برای توصيف اين چشمها چه کلمه ای بايد به کار ببرم؟...."

هر هفته که می گذشت بيشتر می فهميد که نه تنها توانايی توصيف چشمان ساقی را ندارد, که حتی کوچکترين جمله ای هم درباره ی خود او نمی تواند بگويد. درخشندگی چشمان او از درخشندگی آفتاب, که زيباترين توصيفش از آن بود, خيره کننده تر می نمود. قامتش از قامت سپيدارهای اشعارش رعناتر و رقص گيسوان مشکی اش در باد از رقص گندمزارهای طلايی که بارها به توصيف آنها قلم زده بود فريبنده تر جلوه می کرد.

ادامه دارد.....

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢


بی سخن........................................۱

يا مراد

دکتر تنها در خانه پيراهنش را اتو می کرد.

صبح پنجشنبه بود. مادر در آشپزخانه مشغول جمع کردن بساط و پدر در حياط در حال شستن و مرتب کردن ماشين بود و فريده و فرزاد در اتاقهايشان برای رفتن به ويلا حاضر می شدند. تقريبا هر هفته پنجشنبه جمعه ها به آنجا می رفتند: ويلايی بزرگ در نزديکی يک تپه که جلوی آن رودخانه جاری بود.مادر وسايل را جمع کرد و بچه ها را صدا زد.

فريده هميشه اولين نفری بود که سوار ماشين می شد عروسکش را بغل می گرفت و پنجره را پايين می کشيد. بعد پدر و مادر سوار می شدند و آخر از همه فرزاد موقعی سوار می شد که همه شاکی شده بودند.

پسری گوشه گير بود و از خانه تا ويلا سر جمع سه چهار جمله بيشتر حرف نمی زد.تمام طول راه يا به جاده خيره می شد و يا دفترش را در می آورد و شروع به نوشتن می کرد. برعکس فريده دختر بچه ی شيرين و حاضر جوابی بود و تمام مدت در جاده مشغول وراجی و شيطنت بود و مادر و پدر از حرفهای او خنده شان می گرفت.

هر چندباری که از آن جاده به سمت ويلا می رفتند نه تنها از زيباييهايش در نظر فرزاد کم نمی شد که هر بار منظره های جديدی کشف می کرد و هر بار بهتر می توانست قشنگی های آنرا در زندان واژه ها به اسارت خود درآورد و هر گاه موفق می شد تا واژه های خود را آهنگين کنار هم بچيند لبخندی از رضايت بر لبانش می نشست و زير لب چيزهايی با خود تکرار می کرد. مادر و پدر و خواهر کوچکش فريده به اين حرکات او عادت کرده بودند و کاری به کارش نداشتند.

به محض رسيدن به ويلا کيفش را در اتاقش می گذاشت و با دفتر و خودکارش ويلا را ترک می کرد و به سمت رودخانه می رفت. روی تخته سنگی کنار رودخانه می نشست و به امتداد آن خيره می شد و هيچ کس نبود که خلوت او را بر هم زند.

آن روز هم مثل هميشه روی همان تخته سنگ نشست و همانطور که به امتداد رودخانه خيره شده بود صدای پايی او را از افکارش بيرون آورد. بدون آنکه برگردد و نگاه کند با صدای بلندی گفت: "فريده مگه بهت نمی گم مزاحم من نشو..... کی بهت گفت بيای اينجا؟"

سپس صدای پايش را شنيد که با عجله دور می شود بدون آنکه چيزی بگويد.فرزاد تعجب کرد چون فريده آنقدر حاضر جواب بود که هميشه حرفی برای گفتن داشت.سرش را برگرداند.دختری در امتداد رودخانه در حال دويدن و دور شدن بود و سطلی در دست داشت که به سختی آنرا حمل می کرد.پيراهن بلند نارنجی رنگی به تن داشت و روسری سبز بزرگی بر سر انداخته و آنرا از پشت بسته بود و معلوم بود از محلی های آن اطراف است.

فرزاد از تخته سنگ پايين آمد و دنبال او دويد:"دختر خانوم وايستا....معذرت می خوام.من فکر کردم خواهرمه...وايستا...."

دختر در حالی که می دويد پايش به سنگی گير کرد و روی زمين افتاد.فرزاد به او نزديک شد. دختر با دستپاچگی سعی کرد از جايش بلند شود و فرياد زد:"نزديک نشو.....نزديک نيا....من کمک نمی خوام"

سطل روی زمين افتاده بود و لباسهای چرک درون آن روی زمين پخش شده بودند.فرزاد سر جايش ايستاد.دختر لباسش را تکاند و رو به فرزاد کرد:"من از شما معذرت می خوام آقا...من نمی دونستم که...."

فرزاد صورت دختر را نگاه کرد و به چشمان او خيره شد و در دلش گفت:"خدايا چی می شه درباره ی اين چشما گفت...."

ادامه دارد.....

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢


دل های ديواره سنگی

به ياد او که آرامش است

خانه, خانه ای قديمی بود که آقا صالح آن را برای پسرش به ارث گذاشته بود و از وقتی به دست آقا صالح افتاده بود چهره اش به کل عوض شده بود. او هر وقت بيل و کلنگ و يک مشت آجر مفت و کيسه ای سيمان از جايی گيرمی آورد به جان خانه می افتاد. اتاق اضافه می کرد, ديوار بر می داشت, پله می زد, در گل می گرفت, پنجره می زد و خلاصه آدم تنوع طلب و خوش گذرانی بود و اين تنوع طلبی را حتی در مورد زن گرفتن هم رعايت کرده بود!

خانه , حياطی بزرگ داشت که جز حوضی پر از لجن و درختان آفت زده و دو سه تا منقل سياه شده و پوسيده و دود و دم چيزی به خود نديده بود و کمتر در آن رفت و آمد می شد.ديوار دور حياط تا ارتفاع يک مترپوشيده شده از سنگ های بزرگ بود که در گوشه ای از آن کنده کاری هايی روی سنگ ها حال و هوای هنری به اندام پوسيده ی حياط می داد. نقش های زنده ای که مصطفی پسر آقا صالح هر از چندگاهی روی سنگ های بی روح حياط حجاری می کرد. او تنها چهارده سال داشت و از اين کار لذت می برد و آن را دور از چشم آقا صالح و عظيمه خانم, نامادری جديدش, در گوشه ای از حياط که دور از بساط آقا صالح بود انجام می داد.

آن روز صبح مصطفی با بوی هميشگی از خواب بيدار شد و مثل هميشه از پنجره ی اتاق پدرش را پشت ديواری از دود ديد و عظيمه خانم را که چادر سياهش رازير بغلش جمع کرده بود و مثل روزهای ديگر به ده خود می رفت تا عصردوباره برگردد.

آقا صالح کارش تمام شد, کتش را از روی ميخ طويله ی ستون ايوان برداشت, روی دوشش انداخت و مثل هر روز در پوستيده ی حياط را محکم بست و رفت.

خانه خالی شد.مصطفی به سمت گنجه ی اتاقش رفت و ابزار کارش را برداشت:

"ديوارای سنگی خودتون رو  اماده کنين که من دارم ميام!" 

چشمانش به ابزار که افتاد خاطره ی خريدنشان در ذهنش مجسم شد. خاطره ی آن روز که به خاطر ترس از بازخواست های پدرش که چرا دستمزد بارکشی اش را به جای اينکه برای دود و دمش دو دستی تقديم کند, خرج خريدن ابزار کرده, مجبور شد خودنويس يادگاری مادرخدا بيامرزش را بفروشد تا پول خريدن ابزار را جور کند.

مصطفی مشغول کار شد و آنچنان محو حجاری بود که نفهميد عظيمه خانم برگشته که چيزی که فراموش کرده بردارد. عظيمه خانم هم يک راست به طرف صدای تق و توق رفت با عصبانيت ابزار را از دست مصطفی گرفت و آنها را در حوض پر از لجن حياط پرت کرد , او را به باد کتک گرفت و با طناب به ستون ايوان بست.

" واسه من هنرمند شده....پسره ی ور پريده.....حالا ببين چی کار می کنم....."

و تمام کنده کاری ها را جلوی چشمان مصطفی گچ گرفت. طنابش را باز کرد, او را به سمت در حياط هل داد و از خانه بيرون کرد:

"آی پسره....ديگه بر نمی گرديا....وگر نه اين دفعه با شلاق آقا صالح طرفی..."

آواره ی کوچه شد, به سقاخانه رسيد, ايستاد و چيزی زير لب زمزمه کرد. جای زخم ها روی صورتش می سوخت. جلو رفت و آبی به سر و صورتش زد...

سرش را بلند کرد و صورتش را در آينه ديد. ديگر موهايش ريخته و سفيد شده بود. درست مثل پدرش آقا صالح. دستانش را آب کشيد

"اوس مصطفی...اين سنگ حاضره. گفتين اسمش چی بود؟"

در حاليکه پايش را مسح می کشيد گفت:

"کنده کاريش با خودم....اسمش عظيمه بود. عظيمه ی فرقانی."

"اوستا کی به رحمت خدا رفت؟"

"سی و هشت سال پيش مرد.يادمه اون موقع يه تيکه سنگ انداخته بودن رو قبرش که فقط جاش معلوم باشه. می خوام اين سنگ رو ببرم بندازم جای اون..."

  
نویسنده : مين باران وار ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢